خانه تاریک است و پرده ها کشیده اند
اما چراغی زیر شیروانی روشن است
من می دانم آن نور چیست
شوقیست که بی تاب سوسو می زند
حتی می توانم آن را از بیرون ببینم
و می دانم که تو آن بالایی و بیرون را نگاه می کنی
شل سیلور اشتاین
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده ی عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارند
و ضربان قلبت را تندتر می کنند
دوری کنی
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر هنگامی که با شغلت شاد نیستی آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رؤیاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!
پابلو نرودا
مرگ بر آنچه تو را ویرانه کرد
مرگ بر آنچه مرا دیوانه کرد
خسته ام از کوچه های زندگی
کاش میشد در نبودن خانه کرد
یارب سببی ساز که یارم به سلامت
باز آید و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن یار سفر کرده بیارید
تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت
مث پروانه ای در مشت
چه آسون میشه ما رو کشت...
ایرج جنتی عطایی
اگر به خاطر هم عاشقانه برخیزیم
نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم
خوشبختی مگر چیست؟
جز خوردن دو فنجان چای کنار هم
و گفتن اینکه:
دوستت دارم
و
دوستم داری...
خوشبختی مگر چیست؟
جز نگاهی مهربان
لبخندی صمیمی
و فشردن دستی که دوستش داری
و گفتن اینکه:
دوستت دارم
و
دوستم داری...
خوشبختی مگر چیست؟
جز اینکه
من با تو ما شوم
و
تو با من ما شوی...
خوشبختی مگر چیست؟
جز سقفی برای با هم بودن
جز آغوشی برای یکی شدن
جز عشق...
زندگی شطرنج دنیا و دل است
قصه ی پر رنج و صدها مشکل است
شاه دل کیش هوس ها می شود
پای اسب آرزوها در گل است
فیل بخت ما عجب کج می رود
در سر ما بس خیال باطل است
مهره های عمر من نیمش برفت
مهره های او تمامش کامل است
ما نسنجیده پی فرمان او
غافل از اینکه حریفی قابل است
شاعر:ناشناس
زنی از جنس من
با امروزی که فردای من است...
خوشحالم
که امروزش را به دست خود گرفته ام تا از نو بسازم
که تغییر امروز او سازنده ی فردای من است...
به خودت اعتماد کن
و شادی ات را به دست خودت بگیر
تا هیچ کس غمگینت نکند
همه را دوست داشته باش اما به کسی عشق بورز که دوستت دارد
به کسی که دوستت دارد عشق بورز بی آنکه خودت را زیر پا بگذاری...
انسان باش و از انسانیت سرشار...
12:48 7/7/89
من چقدر خوشبختم
همه چی آرومه...
![]()
می روم
از دست
شاید برای اینکه
پای رفتنم را بیابم...
۳مهر۱۳۸۹ ۸:۹ صبح
سکوت...........
سکوت می کنم تا صدای خنده های مشتاقان ویرانی ام را با تمام وجود بشنوم!
و شوق هایی که باید خوردشان
و شادی هایی که باید تلنبارشان کرد برای روز موعود
عقب ها را می اندازیم پشت عقب
و نمی دانیم کی می رسد
روزی که آمدن تنها کار آن روزمان باشد
چه سخت می گذرد
دلتنگی هایی که هر روز با شوق دیدار زخم می خورند
اما تمام نمی شوند
من برای دقیقه ای بیشتر با تو بودن
روزهای دلتنگی ام را دراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز می کنم...
21:49 2۸شهریور 1389

